خواب

بعضی وقتها بعد از بیدار شدن یادت نمیاد چه خوابی دیدی...


داستانها همگی فراموش میشن و فقط چند صحنه ی کوچیک و شاید چند کلمه را فقط بیاد بیاری...


خوابها بعضی وقتها خیلی عجیب میشن...


یک لحظه فقط برای یک لحظه حس میکنی واقعیه...


لمس میکنی... بعضی وقتها... با تمام وجود حسش میکنی... 


حتی میتونی بوش کنی


همه چیز واقعا واقعی به نظر می رسه


و وقتی چشم هات را باز میکنی شاید دقایق زیادی لازم باشه 


تا یادت بیاد الان کجایی


خواب چیز عجیبیه...


تمام خشمت تبدیل میشه به بغض...


تمام فریادت فرو میره تو گلو...


تمام دویدن هات به سکون


و من تشکیل میشم از تو


هزاران کلمه نمیتونن بهت حالی کنن که چه حالی دارم


فقط شاید با نگاه کردن بتونم بهت بگم


و من حتی تو خواب هم از نگاه کردن می ترسم


از سوال پرسیدن هراس دارم


از اینکه بخوام یه داستان دیگه برات بنویسم


از ناله کردن خسته شدم


حداقل تو خواب اجازه بده 


بگذار 


من هم کمی زندگی کنم


/ 0 نظر / 98 بازدید