مرگ

گاهی از رها شدن می ترسی.... از اینکه در خودت رها شوی....

از خود بی خود شوی.... و بنویسی....

افکارت را... ترشح احساست را....

حتی از بیان آرزوهایت هم می ترسی....

آدم ها دوست دارند قضاوتت کنند...

به مسلخ بکشانند و عریانت کنند.... و تو را انگونه که دوست دارند مجازات کنند.

تو را آنگونه که هستی نمی بینند... تو را قبل از سخن گفتن به چوبه ی دار ذهن خود می سپارند....

تو محکومی و مغلوب ...می نویسی... گمان میکنی ....رها شدی و داستان تو پر شور و حرارت آغاز می شود

جام آرزوها را بالا می بری به سلامتی فردایی روشن...

و مرگ در کمین گاه قلم... سطر به سطر منتظر می ماند.


/ 0 نظر / 68 بازدید